پنجشنبه ۱۹ اردیبهشت۱۳۹۲

مریم 92

سلام!

مثلا قرار بود بعد از عید بیام و از کار های این خانوم خانوما تعریف کنم ولی امسال عید جزو عید های قشنگ  پر خاطره نبود!

واسه همنی شاید دلیل اصلی که نیومدم این بود که خیلی نمی خواستم درباره ی اتفاق های کوچیک و بزرگ بدی که افتا فکر کنم!

خوش به حال مریم دنیاش به قدری قشنگ بود که امسال شاید شا ترین لحظه هاش رو سپری کرده!

همیشه دنیای بچه ها شیرینه!

حالا بگذریم ، نیازی نیست فضا رو خاکستری  کنیم!

این هم عکس های مریم خانوم:

راستش عکس های لحظه ی سال تحویل رو ندارم چون با دوربین خودم نگرفتم!

عکس های امسال عید من دقیقا از 30 دقیقه بهد از سال تحویل شروع میشه!!

آخه عیدی امسالم( بعد از ماه ها چم به را بودن!) یه دوربین بود!!!!!!!!!

این عکس از روستا ی پدربزرگمه!!

روستاست و سوژه برای عکس های ناب....

شاید بعدا عکس های نیمه هنری رو که امسال از روستا با دوربین جدیدم(!) گرفتم، بذارم!!!!

فقط سایز عکس ها رو فراموش کردم کوچکتر کنم تا راحت تر لود بشه، اگه باز شدنشون مشکل داشت بگین، لطفا!!!

فق


این هم مریم در حال تفکر...


مریم وقتی از دیدن اسب اینقدر تعجب می کنه...





عاشق از سبک معماری کویر هستم! به خصوص این ستاره ها که صورت مریم از داخلش معلومه...




و این هم آخرین روز عید، چهارده به در...!



شاد باشین!!!!!!!!

نوشته شده توسط آبجی بزرگه در ۱۲ بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه ۲۱ اسفند۱۳۹۱

مریم !

سلام دوستان!!

خوبید؟

اوضاع بر وفق مراده؟

خب راستش فاصله ی زمانی از پست قبلی تا حالا یه چیزی نزدیک به یک ساله!!!

می دونم، این رسم وبلاگ داشتن نیست ولی خب دیگه...!!!

شما ببخشید!

از مریم هم که در آینده( با سرعتی که این دختر شروع به یادگرفتن کار با رایانه کرده، آینده ای بسی نزدیک!) این پست رو خواهد خواند معذرت می خوام!

برای اینکه بشه سیر تکامل مریم رو دید، این عکس ها رو هم ازش گذاشتم که ببینید چه قدر بزرگتر شده و نمی دونید چه قدر شیرین زبون...!!!

این عکس بالا مربوط به تابستونه امساله، رفته بودیم یه جایی به نام "سقالکسر" !

اگه شما هم امسال عید، سری به گیلان زدید، برید، جای قشنگیه...!!!

این هم مریمه در مهدکودک جدیدش!!

این جا واقعا بهش خوش می گذره!! کلی شعر جدید یادگرفته...!!


این هم کاردستی هایی که مریم خانم با وسایل دور ریختنی با کمک مامان و آبجیش درست کرده...


بالایی ها کار مامانه و مریم..  و این پایینی ها کار منه!!!:-))


این هم عکس سفال هایی که مریم خانم در مهد کودکش درست کرده!!! البته خب کیفیت عکس خیلی خوب نیست...

ولی تا او جایی که من می دونم اون بالاییه، قاشقه!!!!!



انصافا بدون کمک ، قشنگ درست کرده!!!

به آبجیش رفته...........!!!!!!! :-))


تا بعد بدرود!

راستی ببخشید به خاطر عکس ها مجبور شدین سرتون رو کج کنید!!

البته بد هم نشد، سرتون رو روی شونه ی خودتون گذاشتید!!!!



نوشته شده توسط آبجی بزرگه در ۱۶ بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه ۵ اسفند۱۳۹۱

مریم 4 ساله میشود...


سلام!!

باورم نمیشه 4 ساله که این وروجک شده خواهر من!!!!!!!!

4 سال پیش یعنی ساعت 5:32 عصر روز  5 اسفند1387

با وجود گذشت 4 سال هنوز هم از درک این نعمت عاجزم!

واقعا نعمته!!

اگه نبود، نمی دونید خونه چه سوته و کور میشد!!!

بله دیگه به مناسبت ورود این دوشیزه، جشن گرفتیم!!!!

خاله ام هم بودند و خوش گذشت!

به جز تولد به یه مناسبت دیگه هم خیلی خوش حال بودم که حالا سر فرصت میگم!!!!

جاتون خالی!

فشفه و مریم و دخترخاله ام، کیمیا!


و این هم از شمع حالا نوبته

کیکه!
چه قدر هم این کیکه خوشمزه بود!!!!!!!!!!!!!!!!!  :-))



خب ساکت بشینید تا نوبت هدیه ها بشه!



و حالا هدیه ها :




هدیه های خوبی گرفت ولی یه مشکل بزرگ وجود داره!!

تمام فکر و ذکرش شده تلویزیون و کامپیوتر!

از این نظر هم به آبجیش رفته!!
من هم که کوچیک بودم، خیلی تلویزیون می دیدم!
ولی خب اون موقع نه شبکه ی پویا بود و نه کامپیوتر رو دست ما می دادند!
واسه همین بالاخره محدود میشدیم ولی مریم با وجود اینکه این اسباب بازی های خوب رو داره و برای تلویزیون و کامپیوترش ساعت مشخصی گذاشتیم، ولی باز هم دل به بازی نمیده!!!!!
نمی دونم باید چی کار کنم؟
پیشنهادی ندارید؟
نوشته شده توسط آبجی بزرگه در ۱۷ بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه ۳۱ اردیبهشت۱۳۹۱

my sister!!!!!!

 

سلام!

خوبید؟

چون خیلی اهل احوال پرسی نیستم می رم سر اصل مطلب!

این خواهر ما تازگی شروع کرده به انگلیسی یاد گرفتن!

احتمالا دیده در کارهای کامپیوتری نیاز داره که انگلیسی هم بدونه!!!

نمی دونم CD " مجیک انگلیش " را دیدید یانه!؟

برنامه ی جالبیه، من را هم خیلی وقت ها مشغول کرده! یه جورایی غیر مستقیم انگلیسی یاد میده و این مریم خانوم هم همین جوری الکی الکی چیز های جالبی یاد گرفته!

یه بار دیدیم بعد از این که غذاش را ( که غذای مورد علاقه اش یعنی آبگوشت بود) خورد، گفت :

it is delicious

چند روز بعد هم وسط تولد گفت :

الان happy birth daye?

از بس رفته تو ی این انگلیسی که یه بار مامان بهم گفت: عینکش را بذار روی میز آسیب نبینه.

پرسید: آسی یعنی چی؟

مامان : یعنی خراب نشه!

مریم : چرا انگلیسی حرف می زنی!؟

:-))

این جوریه که کلمه های فارسی رو هم فکر می کنه انگلیسیه!!!!!

مریم هم به خودم رفته دیگه، کلاسش بالاست!!  :-))

هرچند  ارادت ویژه اش به "  آبگوشت "  کارش رو خراب می کنه!!!!!!  :-)

 

تا بعد ، بدرود!

نوشته شده توسط آبجی بزرگه در ۱۵ بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه ۲۹ اسفند۱۳۹۰

عید آمد و عید آمد!

درود!


باز هم یه سال دیگه!

مریم که از بس براش تعریف کردم عید چه قدر خوش می گذره داره براش روز شماری می کنه هر دفعه می پرسه :

" چند تا بخوابیم تا عید بشه!؟"

خلاصه دیگه چیزی نمونده !

ما رو هم دعا کنید تا از دست این بچه بتونیم جون سالم به در ببریم! :- ))


به امید سالی شاد و پر از موفقیت برای همه ی شما!

تا سال 1391 و دفتری دیگر از خاطرات مریم بدرود!

:-)

نوشته شده توسط آبجی بزرگه در ۲۱ بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه ۲۴ اسفند۱۳۹۰

مهندس کامپیوتر

سلام!!!!

تازگی ها از شرکت گوگل یا سامسونگ آگهی مبنی بر نیاز داشت به یه مهندس کار کشته ندیدید؟

می خواستم بگم اگه دیدید ما را در جریان بزارین چون تو خونه یه مهندس داریم .....

کامپیوتر را روشن میکنه، cd را میزاره، وارد my computer میشه و با کلیک بر روی درایو cd بازش میکنه!

اگه فیلم باشه که هر جاییش را که دوست داشته باشه چند بار می بینه، عقب و جلو میبره، تازه بعضی جاهاش را هم نگه میداره تا به ما نشون بده!

اگه هم بازی باشه که مثله آب خوردنه براش ! میشینه و تا مدت ها حتی به زور هم بلند نمیشه!

باورتون نمیشه ولی دلم واسه کامپیوتر لک زده بود! الان داره برنامه کودک می بینه وگرنه که تمام مدت پای کامپیوتره و اینترنت را برای من یه آرزو کرده!!!!!!

از ساعت 6 و 7 بعد از ظهر تا نزدیکی 1و 2 شب میشه پای کامپیتر چون به قول خودش " کار داره!"

به زور موقع شام میاریمش سر سفره و قبول میکنه بعد از کمی غذا خوردن به بقیه کارش برسه!!!

می دونیم اصلا خوب نیست که این قدر پای کامپیوتر بشینه ولی واقعا موندیم باید چی کار کرد!

هر وقت میاد علاوه بر کار های خودش لطف میکنه و چند تا برنامه را کپی میکنه، صفحه ی مانیتور را کوچک و بزرگ میکنه، نوار برنامه را ناپدید میکنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بله دیگه، لطف می کنه!!!!!!!!!!!

خلاصه اگه با همین برنامه ریزی و کار روزانه پیش بره طبق محاسبات می تونه تا چند ماه آینده، ویندوز 7 نصب کنه!

وای  برنامه کودک تموم شد !  الان میاد دوباره سراغ من!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خلاصه ما یه مهندس کامپیوتر داریم، کسی نمی خواد؟

نوشته شده توسط آبجی بزرگه در ۱۰ قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه ۷ اسفند۱۳۹۰

تبولی( تولد )

سلام دوستان!!

بالاخره برای این وروجک تولد گرفتیم تا مدام نگه پس کی تولد من میشه!

راستش این قدر شلوغ بود و خسته شده بودم که اصلا نشد درست و حسابی عکس بگیرم ولی به نظرم به مهمونا خوش گذشت و از این بابت واقعا خوش حالم!


حتی نشد یه عکس تکی و خوب از خودش بگیرم!

البته خودش هم دیگه حوصلش سر رفته بود و دوست داشت زود تر کادو هاش را باز کنه!

تازه با کلی خواهش دو تا از کادو هاش را زود تر باز کرد!

این هم چند تا عکس :

این عکس کیکش :

این هم عکس اون یکی کیکش  که البته بچه ها کلی بهش سیخونک زده اند!

این هم مریم موقع قاچ کردن کیک :

( بچه بیچاره مونده بود چرا باید این کار را بکنه! واقعا چه رسم و رسومی داریم ما ....!)

 نشد اون لحظه ای که تعجب زده به چاقو نگاه می کرد و مونده بود باید چی کار کنه، عکس بگیرم!!!

این هم مریم که بالاخره می تونست کادو ها را باز کنه!

جالب بود دو سه تا کادو ی اول را که باز کرد و دید لباسه، به قدر ناراحت شد که همه فهمیدند و زدند زیر خنده!

اما خب خوش بختانه بعدی ها عروسک بود!

این هم یه مریم خوش حال بعد از باز کردن کادو ها :

باز هم براتون تعریف خواهم کرد!

از کادو هاش و به خصوص کادو ی خودم هم عکس میگیرم و می زارم!!!!!!!

امیدوارم مریم بزرگ که شدی و این وبلاگ را خوندی به خواهرت نخندی!!!!!


نوشته شده توسط آبجی بزرگه در ۱۸ بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه ۱ اسفند۱۳۹۰

تولد!!!!!!!!

سلام!

آخر این هفته قراره برای مریم تولد بگیریم!!!!!!!!!

3 سالش تموم میشه!!!!

چه قدر بزرگ شد یه دفعه!از بس هم که به داستان شنگول و منگول علاقه داره، احتمالا کیک تولدش هم یه گرگ باشه با شنگول و منگول و حبه ی انگور و مامان بزی ....

حتما تولدش هم ماجرا ها خواهد داشت که خواهم نوشت !

تا بعد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!



نوشته شده توسط آبجی بزرگه در ۱۶ بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه ۲۰ بهمن۱۳۹۰

آدم برفی

سلام!!!!!!!


چه خبرا؟


امسال هم که همش داره برف می یاد البته کاشکی یه بار درست و حسابی میومد همش نسیه میاد!

این هم عکس های مریم با ادم برفی!


و این ....



این برفایی هم که دستشه هدیه است برای آدم برفی ...



تازه عکس های پارسالش را ندیدید!

خیلی جالبه بود!

پارسال که آدم برفی درست کردیم اول یه ذره بهش نگاه کرد، بعد دماغش را که همون هویج باشه برداشت و خورد!

امسال هم که بوسش میکنه و براش هدیه میاره!!!!


تا بعد به درود!


نوشته شده توسط آبجی بزرگه در ۰ قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه ۲۰ بهمن۱۳۹۰

عینک قرمز

سلام!!!

خوبید؟

این هم عکس مریم با عینکش!



چه طوره؟


نوشته شده توسط آبجی بزرگه در ۰ قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه ۲۰ دی۱۳۹۰

مریم ببینین!

سلام!!


مریم خیلی از اینکه ازش عکس بگیری خوشش نمی آد!

یه جورایی حق داره!  من هم ترجیح میدم به جای اینکه فقط صحنه ها رو توی دوربین ثبت کنم، اون قدر شیرینشون کنم که تا مدت ها در ذهن ثبت بشه!

در هر حال اینم چند تا عکس از مریم!

خیلی وقته ندیدینش! 

دقت را حال میکنی!


این عکس های تابستونی بود، حالا دیگه زمستونی هاش:

یکی نیست بهش بگه چه قدر چیزی می پوشی!  حالا می گیم هوا سرده دیگه اون کیفت را چرا به خودت بستی؟!


باد می اومد، شدیـــــــــــد!

راستی اینم یه عکس با لباس مهدکودکش:



تا بعد، بدرود!





نوشته شده توسط آبجی بزرگه در ۱۳ بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه ۲۰ دی۱۳۹۰

عینک!

سلام!


مریم داره عینکی میشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

این چشمای درشت و قشنگش قراره بره زیر عینک!!!

نمی خوام!!!!

چشماش آستیگماته!!

یعنی میشه خوب بشه!؟


البته به قول مامانم با عینک دیگه حسابی میشه شبیه مامان بزرگ های قصه گو!!!!

حتما عکس با عینکش را براتون میذارم!!


نوشته شده توسط آبجی بزرگه در ۱۰ قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه ۱۴ دی۱۳۹۰

بازیگر، نویسنده یا کارگردان؟

سلام!!


واقعا بیچاره مریم!  چه آبجی داره!

یکی نیست به من بگه حالا که تصمیم گرفتی دربارش بنویسی، خوب بنویس!

البته این رو هم بگم واقعا مخی نمیزاره برای تمرکز و نوشتن .....

نمی دنید چه قدر حرف می زنه ....

واقعا یه لحظه گفتم شاید بیش فعاله ولی به قول یکی از آشنا هامون بچه ی بیش فعال ندیدم ...

عموم هر وقت که پسر عمه ام غذا نمی خورد، می گفت سیره تا الان داشته جیگر می خورده ..

حالا این کاشکی جیگر می خورد ، مخ می خوره..!

ولی واقعا قشنگ حرف میزنه!

رفته بودیم از همین پارک بازی های سر بسته که مخصوص همین کوچولو هاست:

بهش می گفتیم بیا بریم، می گفت : من یه فکری دارم! یه فکر جدید دارم!

می گفتیم چی؟  ، می گفت :  الان تاب بازی کنیم! یا یه بار دیگه سوار سرسره شیم!

بچه تو دو ساعت تمام با همه ی این ها بازی کردی .... مگه گوش میداد...

دیروز همراه غذا داشت شور می خورد، مامانم بهش گفت اول یه قاشق بخور، بعد شور بخور...

در عرض یک ثانیه داستانش را ساخت...

گفت : باشه ، غذا آقا دزده است، شور آقا پلیسس باید بره دنبالش!!!!!!!

من واقعا در عجب قوه ی تخیل این بچه ام ....

تو خونه مدام برات داستان تعریف می کنه، و البته فقط به این هم نیست، هم نویسنده اس هم کارگردان و هم بازیگر ...

نمی دونید چه قدر خوب نقش بازی می کنه، مثلا تو داستان شنگول و منگول ( که داستان مورد علاقه اشه! البته ما دیگه اصل این داستا را فراموش کردیم از بس این مریم خانوم تغییرات توش ایجاد کرده...!) وقتی شنگول و منگول از شکم آقا گرگه میان بیرون و برمی گردن پیش مامانشون فیلم هندی میشه...

می دوه پیش مامانم: مامـــــــــان بزیـــــــــــــــــ ........

و به مامان هم میگه که بگه: شنگـــــــــــــــــــــــــــولم ....

 

تا حدی از این کار ها کرده که به این فکر افتادیم ببریمش یه جا تست بازیگری بده!


تا بعد، به درود!

نوشته شده توسط آبجی بزرگه در ۲۰ بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه ۱۶ مهر۱۳۹۰

بدون شرح!

درود!!!!!!!!


   یه عکس که به نظرم خیلی ناز بود را انتخاب کردم!

نقدا این را ببینید تا بعد!!!!!

البته این مال زمستون سال 89 است که مریم حدود دو سال داشت!

من خودم عاشق سادگی عکس ام!   با یه لباس ساده ی زمستونی در یه فضای ساده ی روستایی!

نمی دونم نظر شما چیه!؟

نوشته شده توسط آبجی بزرگه در ۱۷ بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه ۱۶ مهر۱۳۹۰

پازل

 

عاشق پازله!

یک سال و یکی دو ماهش بیشت نبود که یه پازل 6تکه یا حتی 8 تکه را با سرعت جت درست می کرد!!

الانم یه پازل 40 تیکه را درست می کنه مثله آب خوردن تازه نه با تمرین ، همون بار اول  و دوم !  سرعتش از من هم یه جورایی بیشتره!

با پازل خوب هم ساکت میشه!   میشینه و مدت ها درست میکنه، خراب میکنه، درست میکنه، خراب میکنه...

شاید باید برای تولد 3 سالگیسش یه پازله 100 تیکه براش بخریم!!

 

تا حالا چندین نفر از اطرافیانمون که روانشناس بودن گفته اند که خیلی باهوشه!!

راست می گن!

واقعا باهوشه!

فقط یه ذره لجباز شده که خب البته اقتضای سنشه!

ولی دیگه گاهی واقعا غیر قابل کنترله!!

دیروز سر این که می خواست بره بیرون در حالی که هوا خیلی سرد بود، کلی رفت روی تخت خوابید و گریه کرد تا آخر هم روی تخت خوابش برد...!  بعد هم که بیدار شدبا گریه گفت: من می خواستم برم بیرون!

 

ولی باز هم میگم که دوستش دارم!!

خیلی...!

یعنی وقتی میشه که بیاد این مطلبا رو بخونه؟

نوشته شده توسط آبجی بزرگه در ۱۷ بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه ۱ مهر۱۳۹۰

مریم!

مریم !

چه اسم قشنگی گذاشتیم براش!

خوب شد نذاشتیم ستاره!!! ستاره هم قشنگه ولی مریم یه چیز دیگس...

مریم!

دوستش دارم!  دوستم داره!   همیشه آرزوم بوده هر وقت از بیرون میام یه کسی باشه که بپره تو بغلم...

یه کسی باشه که منتظر من باشه تا دستم را بکنم تو کیفم و چیزی دربیارم از توش که....

دختر خوبیه!

سبزه است ولی خیلی نازه!

باهوشه!        سالمه!!!

نعمته و رحمت!

گاهی فکر می کنم اگه نبود چه قدر از وسایلم سالم بود!

چه قدر از چیز ها مال من بود!

من در مزکز توجه بودم و ته تغاری ولی حالا.....

ولی اگه نبود شاید اصلا زندگی مون یه جور دیگه می شد!!!

اگه نبود شاید هیچ وقت خانواده مون این قدر شارژ و شاد نبود!!!

دوستش دارم !         خدا را شکر که هست!

نوشته شده توسط آبجی بزرگه در ۱۷ بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه ۱ شهریور۱۳۹۰

فقط دو کلمه!

دو تا جمله را خیلی جالب میگه یکی:

"خراب شد"   که میشه :  " خَبیش شد! "

و دومی:

"تموم شد"   که میشه :   " تَموش بود"

مثلا می خواد به مامانم بگه : جارو کشیدنت تموم شد؟     میگه : تَموش بودی؟

همین!!

نوشته شده توسط آبجی بزرگه در ۲ قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه ۳۰ مرداد۱۳۹۰

شیرینی زندگی

 


سلام!

باز هم دیر کردم!  دیگه فکر کنم عادت کردین ، نه؟   

ببخشید!

من با کار هایی که مریم می کنه به این نتیجه رسیدم که باید بزرگ که شد یا نویسنده بشه یا بازیگر!

* ما کلا تو خونه هر لحظه یه نقشی داریم یه بار من بابا هستم، مامانم مریمه ، مریم مامانه ، بابا آقا خرسه است، داداشم آقای دکتره و خلاصه هزار و یک نقش دیگه!

( این قدر هم زود نقش ها را عوض می کنه که مرتب باید ازش بپرسی من الان کی هستم!)

در یکی از دفعه هایی که مریم و مامانم داشتن بیرون قدم می زدن و  مامانم مریم بود و مریم مامان بود، یکی از همسایه هامون را دیدن و مامانم گفت: مریم سلام کن     

   مریم هیچی نگفت!

   بعد که از همسایه جداشدن و خداحافظی کردن و رفتن و بعد از این که دوباره برگشتن به بازی که داشتن می کردن( این که مامانم، مریم باشه) مریم به مامانم گفت :آفرین به خاله( منظور همون همسایه است) سلام کردی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یا مثلا یه بار دیگه:

مامان و بابام شب ها میرن بیرون پیاده روی و بعد از این که برمی گردن و  میان خونه،  مامانم مریم را می بره بیرون یه چرخی بزنه( آخه عشق پیاده رویه یا به قول خودش گدم ( قدم) زدنه!)

چند شب پیش که می خواستن برن بیرون، مامانم به مریم گفت: مریمم شما خونه بمون، من و بابا بریم بیرون قدم بزنیم بعد برگردیم شما را ببیریم باشه؟

میریم گفت : نه!

مامانم گفت : نمیشه دیگه ، اول باید من با بابا برم بعدا بیام و شما را ببیرم!

مریم گفت: شما مریمی!    من و بابا میریم بیرون قدم می زنیم، بعدا میام و شما را می برم بیرون!

این کارش دیگه واقعا جالب بود که می دونست کی تغییر ماهییت بده و مثل وقتی که بازی می کنند، مریم، مامان بشه و خلاصه از فرصت سو استفاده کرد و نذاشت مامانم با بابا بره بیرون و خودش با  بابا رفت بیرون و جالبترش اینه:

وقتی مثلا مامان بود و با بابا رفته بود بیرون، شروع کرده بود با بابا به حرف زدن مثلا بابام تعریف می کرد که می گفت:

شما مریم را دوست داری؟

بابا:بله،  من مریم را خیلی دوست دارم!

مریم: آره، من هم دوستش دارم!!!!!!

خلاصه با این حرفاش اگه در اوج غم و اندوه هم باشی،  می زنی زیر خنده!   

بچه ها واقعا شیرین اند!!!!!!!

نمی دونم اگه نبود با این اخلاق چَپَندَر قیچی که من دارم( یعنی قاطی پاتی که گاهی خوبم و گاهی اخمو)  خونه مون چه قدر سوت و کور و بی رونق می شد!!!!


نوشته شده توسط آبجی بزرگه در ۱۷ بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه ۱۶ مرداد۱۳۹۰

دنیایی پر از صلح و صفا!

 

به نام خداوند جان آفرین

سلام دوستان!!!!

باور کنید من بد قول نیستم ، می خوام زود تر بیام و مطلب بذارم ولی اینترنتم بد جوری قاطی کرده بود!

بگذریم..

بریم سراغ این خانوم خانوما که شد نقل محافل و مجالس !

در حضور و غیابش ازش تعریف می کنند !!!!

   دیگه داره کم کم حسودیم میشه!!!!    J

همه ی  این ها هم به کنار، می خوام از ماجرای آقا گرگه و مامان ببعی براتون بگم

راستش مریم  یه کتاب داره که همون داستان شنگول و منگول و حبه ی انگوره ولی، هم کتابه پارچه ایه وهم به جای عکس شخصیت های داستان ، عروسکشون  هست !

مریم عاشق این کتابه!

 چون خودش هر دفعه داستان را سر هم میکنه و به جای عروسکا حرف میزنه،  داستان واقعی شنگول و منگول( که گرگه میاد شنگول و منگول را می خوره و بعدا خانم بزی میره از شکم گرگه درشون میاره ) را قبول نداره !   

در داستان مریم گرگه یا به قول خودش آقا گرگه شخصیت بدی نیست و یه جورایی با خانم بزی  دوسته !

 مثلا اگر هم، آقا گرگه شنگول و منگول را بخوره، وقتی مامان ببعی( خانم بزی) بهش میگه بچه هام را بده ، شنگول و منگول را میده و مامان ببعی هم ازش تشکر می کنه!!!!!!!!!!!!    

و یا حتی گاهی  آقا گرگه میاد خونه ی مامان ببعی و با هم غذا می خورند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

حالا ماجرای اصلی تازه از این جا شروع میشه که یه روز مامانم سی دی فیلم شنگول و منگول را برای مریم می خره!

مریم هم با چه اشتیاقی میشینه که ببینه!

داستان همین جوری خوب پیش میره تا جایی که مامان ببیعی میره بیرون و  آقا گرگه بالا خره با کلی دوز و کلک وارد خونه میشه! گرگه وقتی در باز میشه و میاد داخل از همون خنده های جادو گرانه می کنه  و دنبال بزغاله ها می کنه و بزغاله ها حسابی گریه می کنند....

 این جا های فیلم بود که  مریم اشک تو چشماش جمع شد و گفت :  من از دست آقا گرگه خلی ناراحت میشم!

من اشک هاش را پاک کردم و گفتم : عزیزم  فیلمه ، الکیه، ببین تا آخرش چی میشه!

دوباره آروم شد تا به جایی رسد که آقا گرگه شنگول و منگول را برده بودخونه ی خودش و دیگ آب جوش آماده کرده بود و می خواست شنگول و منگول را بخوره و اونا حسابی گریه می کردند و در همان لحظه ها بود ککه مامان ببعی هم اومده بود خونه و دیده بود بچه هاش نیستند و خیلی ناراحت شده و بود و گریه می کرد ....

دیگه به این جای فیلم که رسید، مریم زد زیره گریه!  حالا گریه نکن کی بکن!!!    هر چی بهش می گفتم بابا این فیلمه الکیه ، مامان ببعی بچه هاش را پس میگره                 گریه می کرد و می گفت :  من از دست آقا گرگه خیلی ناراحتم !

 

 

خلاصه دیگه نذاشتیم اون فیلم را ببینه ولی نکته ی جالبی که بود اینه که بچه ها واقعا تحمل کوچکترین خشونت و ناراحتی را ندارند و اگه به دست خودشون باشه همه ی دنیا بر پایه ی صلح و صفاست!!!

واقعا کاشکی می شد یا دنیا را بدیم به دست اینا یا خودمون به یاد بچگی هامون بیفتیم!!!!!

شاد و سلامت باشد!!!!

نوشته شده توسط آبجی بزرگه در ۱۵ بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه ۱۰ تیر۱۳۹۰

عیدتون مبارک

درود بر دوستان خوبم!!

عید مبعث را به همتون تبریک می گم!!!!

این جمله را شاید در طول روز بار ها شنیده باشید، ولی این یکی را از من هم قبول کنید!!

 

همیشه شاد و با خدا باشید!!!

 

 

 

نوشته شده توسط آبجی بزرگه در ۱۶ بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر