سلام، یه سلام همراه با عذرخواهی از دخترهای گلم که از اخرین مطلبی که گذاشتم بیش از یک ماه میگذره، عزیزای دلم خودتون میدونید روزهای آخر شهریور و بعد هم شروع سال تحصیلی دوباره همه مون رو یه جورایی درگیر خودش کرد. ببخشید دیگه ...

حالا اومدم تا هرچی از مریم خانم رو یادم هست بگم

از همین امروز شروع کنیم که دوستش شادی خانم خونه ما بود و حسابی با هم بازی کردند و بهشون خوش گذشت. آخرای بازی شون بود بهشون گفتم حالا دیگه اسباب بازی هایی رو که ریخت و پاش کردید جمع کنید. مریم خانم فرمودند: شادی تا چند دقیقه دیگه میره بذار بهش خوش بگذره من خودم بعد تنهایی جمع می کنم. شادی جون رفت و مریم جون موند با یه عالمه وسیله برای جمع کردن ، بالاخره بعد از یه کم این پا و اون پا کردن شروع کرد به جمع کردن و نهایتا همه رو از این طرف و اون طرف خونه برد تو اتاقش تا بعد سر فرصت بذاره سرجاشون. موقع خواب بهش گفتم دختر خوب، هر موقع شادی میاد اینجا یا شما میری اونجا وسایل تون رو خودتون جمع کنید نباید به شما ها خوش بگذره و مامان ها خسته بشن! مادر عروس (مریم خانم) فرمودند: خب باباها جمع کنند که مامانا خسته نشن. یادتون باشه چند وقت قبل در مورد مسأله ای شبیه این با مریم صحبت می کردم گفت: به موقع خودش راه حل پیدا میشه، این هم راه حل: باباها جمع کنند

.

.

واما چند روز قبل: مریم خانم، خوشگله مامان گفت: مامان! خانم مربی تموم احساس من رو از بین می بره. پرسیدم: یعنی چی؟ چطوری؟ گفت: من وقتی دارم نقاشی می کشم دیدی که دوست دارم با نقاشیم حرف بزنم ولی خانم مربی می گه موقع کشیدن نقاشی کسی نباید حرف بزنه. خوب من دیگه چطور نقاشی کنم؟ من وقتی نقاشی می کنم احساسم رو باید بگم وگرنه نقاشیم به هیچ دردی نمی خوره. حرفش خیلی برام جالب بود جالب از این که می تونه حرفش رو بزنه و بفهمه چی می خواد و چی باید بگه، ولی دلم سوخت به خصوص وقتی که گفت نیایی به خانم مربی مون بگی ها دوست ندارم می ترسم دعوام کنه یا ناراحت بشه. با خودم گفتم خوبه الان می فهمی خانم مربی احساست رو از بین می بره چند سال دیگه تو این سیستم آموزشی بلایی سرت میاد که دیگه اصلا نمی فهمی چی رو ازت دارند از بین می برند!!

.

.

اینقدر دیر اومدم که حالا باید هی برگردم به عقب و هرچی یادم هست ور بنویسم

مریم جون ما، امید زندگی ما امسال میره پیش دبستانی و خدا میدونه او چقدر خوشحاله و من چقدر؟!! نمیدونم خوشحال یا ناراحت و یا نگران؟ خوشحال از خوشحالیش و از بزرگ شدن و خانوم شدنش، ناراحت از بزرگ شدنش و دور و دورتر شدن من از دنیای قشنگ کودکی چراکه ما بزرگترها با این بچه هاست که می تونیم یه بار دیگه کودکی رو تجربه کنیم و لذتش رو ببریم و یا نگران از آینده اش، از .......

اما بیشتر خوشحالم چون او خوشحاله. از اول شهریور داره روزها رو می شمره و شده تقویم روز به روز خونه که هی می پرسه امروز چندم هست؟ و چند روز مونده تا مهد کودک باز بشه؟ مامان جون الهی همیشه شاد باشی و از گذر لحظه لحظه زندگیت لذت ببری.

.

.

راستی این رو هم بنویسم جالب بود؛ امروز (فکر کنم نیمه شهریوربود) می گفت: من دلم میخواد برم عروسی. چرا ما نمی ریم عروسی؟ گفتم: مادرجون باید یه کسی از فامیل مون عروسی داشته باشه تا بریم. گفت: خوب بریم عروسی بقیه آدما. مادرجون مگه میشه! بریم عروسی کی؟ همینطوری بریم تالار عروسی بگیم ما اومدیم عروسی؟؟! با اون زبون خوشگل و خوش اداش گفت؟ کاش میشد آدما دو بار تو زندگی شون عروشی می گرفتند یه بار وقتی جوون بودند و یه بار وقتی پیر می شدند. گفتم: چه جالب حالا به نظرت کی الان عروسی بگیره؟ گفت: مامانی (مامان من، یعنی مادربزرگ مادری) جوابش برام جالب بود ولینمیدونم چرا این رو گفت؟ شاید به خاطر این که می بینه مامانیش داره تنها زندگی می کنه! و همیشه به این تنهایی مامانیش فکر می کنه! نمیدونم فقط میدونم که گاهی با حرفاش هم کلی ما رو شاد میکنه و هم به فکر می بره

راستی آخر هم از دعای مریم 18 مهر رفتیم عروسی

فعلا برای امشب کافیه برم ببینم چند وقت دیگه برمی گردم ........



تاريخ : پنجشنبه 1 آبان1393 | 0 قبل از ظهر | نویسنده : آبجی بزرگه |
سلام سلام سلام. بی هیچ مقدمه ای برم سر دلتنگی های آبجی کوچیکه؛ از دیروز ابجی بزرگه به یه مسافرت 3 روزه رفته برای شرکت در مسابقات قرآنی مدارس سمپاد و از همین دیروز دلتنگی های آبجی کوچیکه شروع شده که هر وقت یاد آبجی اش می کنه با اشکی که در چشمهاش حلقه زده همراه هست. دیروز دوستش شادی خان رو دعوت کردیم منزل مون تا به قول مریم «شادی» را با خودش به خونه مون بیاره که البته خداییش خوب هم بود تا غروب با هم بازی کردند ولی امروز دوباره روز از نو و روزی از نو. البته امشب با شنیدن خبر موفقیت خواهر جونش خوشحال خوابید که خدا دعاش رو قبول کرده و خواهر جونش هم فردا شب میاد و به قولش که قراره یک روز کامل رو با مریم بازی کنه عمل خواهد کرد. تا ببینیم چه خواهد شد................



تاريخ : سه شنبه 11 شهریور1393 | 10 بعد از ظهر | نویسنده : آبجی بزرگه |
سلام شب یک شنبه تون بخیر، آبجی کوچیکه خوابه و آبجی بزرگه در حال تلاوت قرآن، طی این مدتی که نبودیم مشغول کارهای مختلف بودیم یه سفر تبریز رفتیم پیش دایی کوچیکه و یه سفر یه روزه هم به تهران داشتیم پیش خاله که خیلی خوش گذشت و از همه بیشتر و بیشتر به آبجی کوچیکه خوش گذشت. چرا که به قول خودش با بهترین دختر خاله ی دنیا (کیمیا خانم) حسابی بازی کزد و تلافی چند ماه ندیدن همدیگر رو در آورد. انشاآلله عکس هاش رو هم میذاریم. اما امشب

مریم خانم که از صبح امروز عشق مطالعه کردنش شعله ور شده بود کتابهای مختلفی رو آورده بود و به قول خودش مطالعه کرده بود بعد هم در جای جای مختلف خونه از جمله روی تخت خوابش رها کرده بود. موقع خواب بهش میگم: خانم خانوما چند روز دیگه که مهد کودک ها و مدرسه ها باز بشه مامان دیگه فرصت نمی کنه این همه کتاب و وسیله رو به شما کمک کنه و جمع کنه باید خودت اونها رو جمع کنی. جواب میده: نگران نباش، هر کسی مشکلاتی داره و برای هر مشکلی راه حلی وجود داره. اون موقع راه حلش پیدا میشه. 

آبجی بزرگه می پرسه: این که الان گفتی یعنی چه؟

جواب میده: یه کم فکر کنی می فهمی!!!

واقعا باید فکر کنم این فسقلی چطور راه حل رولنشناسانی رو به من میده که انگار تو موقعیت و مشکل تو نیستند و فقط یه جواب کلیشه ای جهت آروم کردنت بهت میدن. البته شاید هم مثل مریم خانوم به نفعشون هست که تو موقعیت نباشند انگار نه انگار که مشکل یه ربطی به او هم داره!!!!



تاريخ : یکشنبه 9 شهریور1393 | 0 قبل از ظهر | نویسنده : مامان خانوم |
سلام سلام به روی ماه دخترهای گلم، ماه رمضان هم تمام شد و دیگه نمیدونم این مامان خانم چه بهانه ای داره برای این همه تأخیر، خودم هم نمیدونم ! پس از ماه مبارک یه مسافرت چند روزی داشتیم و بعد هم همراه با بابا بزرگ مریم خانم اومدیم خونه. به خاطر همین هم یه 10 روزی مشغول بودیم. مریم بابا بزرگش رو خیلی دوست داره و دوست داره زیاد پیشمون بمونه. یه صحبت جالبی که بعد از رفتن بابا بزرگ مریم داشت این بود که:

من دوست ندارم بابای خودم پیر بشه. دوست دارم وقتی بچه های من بابابزرگشون رو می بینند اون جوون باشه. خدا کنه حداقل گوشی بابا تا اون موقع خراب نشه که من به بچه هام نشون بدم بابابزرگشون جوون بوده و چه شکلی بوده.

نمیدنم چرا مریم همیشه از پیر شدن ما می ترسه؛ یه شب سحر ماه رمضان وقتی رفتم آبجی بزگه رو برا خوردن سحری بیدار کنم مریم هم بیدار بود از من پرسید: مامان تا 4 سال دیگه که پیر نمی شی؟! من هم با قاطعیت (توخالی) گفتم نه اصلاً (البته چون بو بردم می خواد در ادامه چی بگه) بعد پرسیدم چطور مگه؟ گفت: آخه می خوام 4 سال دیگه که من روزه می گیرم همینطور مثل آبجی خوشگل بیای صدام کنی و افطار ها برایم غذاهای خوشمزه درست کنی. من هم قول دادم به روی چشم

مریم گلم عزیز دلم من همیشه در جواب این صحبت هات بهت قول میدم نه من جوون می مونم. دخترم الهی صدساله بشی و عمر بابرکت داشته باشی ولی مامانی این قول های من شدنی نیست. من پیر می شم و پیر و .... اما تا اونجا که بتونم سعی می کنم همیشه همراهت باشم.

خدا همه بابا مامان ها رو برای بچه ها نگهداره و بچه ها رو برای اونها



تاريخ : یکشنبه 26 مرداد1393 | 11 بعد از ظهر | نویسنده : مامان خانوم |
امشب خیلی خسته ام خیلی حالم گرفته است ببخشید بی سلام و احوالپرسی وارد شدم. از دیروز مهمان داشتم و یه مریم خانمی که به قول خودش حسابی حوصله اش سر رفته. با این حوصله سر رفتن بچه ها کاری که نمیشه کرد هیچ حوصله ی خودت هم سر می ره.  تکنولوژی به راستی که همانقدر که سبب پیشرفت بشر و گسترش ارتباطات شده فکر می کنم ضررش بیش از منفعتش بوده (البته نظر من اینه) وقتی بچه ها یه شبکه تلویزیونی و فقط یک ساعت برنامه کودک داشتند بقیه روز رو برای سرگرم شدن چه می کردند؟ البته قبول دارم کوچه و همبازی داشتند اما حالا بچه ها محکوم و محدود به یک چهار دیواری به نام خونه هستند به اضافه یه عالمه شبکه تلویزیونی و یه عالمه برنامه کودک و یه عالمه بازی کامپیوتری و ..... خوب این بچه چه کار باید بکنه یا باید از این همه امکانات استفاده کنه یا اگر مثل مریم خانوم ما یه مامان داشته باشه که بگه استفاده از این ها حداکثر محدود به 2 یا 3 ساعت هست باید راه بره بگه حوصله ام سر رفت حوصله ام سر رفت ..... حالا مامان خانوم یا بیا وسط همبازی شو و حوصله رو خوبش کن یا که خودت هم ..... البته این آبجی کوچیکه خیلی خوب خودش رو سرگرم می کرد با نقاشی کتابخونی بازی و ... اما چند روزی است که گویا فتیله خلاقیتش بدون نفت شده و داره دود می کنه و دودش رو به چشم بقیه می کنه.

الهی زودتر یه سوخت خوب به این فتیله برسه



تاريخ : یکشنبه 26 مرداد1393 | 11 بعد از ظهر | نویسنده : مامان خانوم |
سلام دوستان!

قول داده بودم که نقاشی های مریم خانم رو در وبلاگ بگذارم!

خوش قولم دیگه!!!!!

 

1) شرح خانم نقاش :

از سمت راست گربه کوچولو، ببعی کوچولو، خرگوشی و اردکی که مشغول شادی و آواز هستند.

اردکی آواز می خونه، گربه گیتار می زنه، ببعی هم زحمت طبل رو می کشه و گربه کوچولو هم می رقصه!!!!!

نقاشی مریم خانوم

 

2) این نقاشی رو مریم خانوم در کمتر 5دقیقه کشیدند. قضیه از این قرار بوده که مامان خانم از دست مریم خانوم ناراحت شدند و نقاش ما هم برای دلجویی و عذرخواهی  به سرعت نور این نقاشی رو می کشند !

عذرخواهی

 

3)این هم همون نقاشی که مامان خانوم گفته بود در برنامه ی فیتیله نشون دادند ، موضوع برنامه "ایران" بود :



تاريخ : جمعه 20 تیر1393 | 3 بعد از ظهر | نویسنده : آبجی بزرگه |
سؤالات فیلسوف مآبانه آبجی کوچیکه

بعد از ده روز سلام، سلام به آبجی ها، اول آبجی خودم بعدهم دخترای گلم (آبجی بزرگه و کوچیکه) آبجی بزرگه حتما من رو می بخشه که بعد از به عهده گرفتن این وبلاگ ده روزی یک بار اون رو به روز که نه به دهه می کنم. حقیقتش با توجه به ایام قشنگ ماه مبارک رمضان و همزمان با کلاس های تابستونی آبجی کوچیکه و بزرگه هم وقت من کمتر شده و هم کارم زیادتر. از این ها که بگذریم چرا فیلسوف و فلسفه و مریم خانم؟؟!

حقیقتش مریم گاهی سؤالاتی می پرسه که از نظر من هم قشنگه و هم ارزش ثبت کردن داره تا فراموشم نشه که خدای مهربون چه نعمت خوب و زیبایی رو به من ارزونی کرده خداجون واقعا ممنونتم

اما سؤالات

مریم: مامان جــــون مادربزرگه و پدربزرگا کی میمیرند؟ مامان: هر موقع خدا بخواد.      مریم: یعنی هر وقت خدا دلش برای اونها تنگ بشه اون ها رو می بره پیش خودش، درسته؟       (نگاهی زیبا به مرگ : ما به فلک بوده ایم، یار ملک بوده ایم/ باز همان جا رویم جمله، که آن شهر ماست)

مریم: بابا سن و سال یعنی چه؟    بابا: یعنی هر کس چند سالش هست؟ پیره یا جوونه؟ مثلا سن و سال شما نشون می ده که شما کودکی و سن وسال من نشون میده که بزرگ هستم.    مریم: بابا شما کی پیر می شی؟      بابا: کم کم آروم آروم دارم پیر می شم.                 مریم: آهان پیر شدن مثل اینه که آدم آروم آروم داره توی یه بیابون قدم می زنه هی راه میره راه میره تا می رسه به آخرش که یه باغ پر از گل و یه چشمه ی پرآب هست؟           (نگاه به زندگی و مسیر آن و پایان زیبایی که می تونه داشته باشه

مریم: امام زمان کی میاد؟ من خیلی دوست دارم ببینمش         مامان: سکوت  مریم: مامان جون واقعا کی میاد؟ چرا نمیاد؟       مامان: میاد انشاألله میاد هر وقت ما آدما تصمیم بگیریم آدم خوبی بشیم و همه دوست داشته باشیم بیاد میاد.    مریم: پس ایجوری باشه که نمیاد، همه آدمه که هیچ وقت خوب نمیشن. مثلا دزدا هیچ وقت آدم خوبی نمیشن.   

مریم: ما وقتی بمیریم بریم پیش خدا بعد دوباره برمی گردیم کوچولو بشیم نی نی قنداقی بشیم بیایم اینجا؟    مامان : لبخند           مریم: میشه وقتی دوباره اومدیم من و شما خواهر همدیگه باشیم اندازه هم دیگه مامن و دختر نباشیم؟         مامان: قربون دختر گلم بشم، نه عزیزم ما بریم پیش خدا دیگه دوباره برنمی گردیم همون جا پیش خدا می مونیم.                 مریم: پیش خدا مگه چقدر جا هست که این همه آدم تا حالا فوت کردند و رفتند ما هم بریم باز هم جا بشه؟!!      

 

در آخر هم یه عکس از مریم خانم فیلـــــــــــــــــــــــــسوف:



تاريخ : چهارشنبه 18 تیر1393 | 4 بعد از ظهر | نویسنده : مامان خانوم |
با سلام به همه آبجی های دنیا، اون هایی که آبجی دارند می دانند از چه نعمت قشنگ و خوبی حرف می زنم. امروز جمعه نقاشی  «مریم خانم» در برنامه فتیله با موضوع «ایران» نشون داده شد و  ما کلی  خوشحال شدیم. یادم نیست آبجی بزرگه گفته بود که این آبجی کوچیکه ما یه نقاش بزرگ هم هست یا نه؟

حالا انشاألله نقاشی هاش رو هم براتون به نمایش خواهم گذاشت.

یه مسأله دیگه هم که امروز اتفاق افتاد و جالب بود این بود که مریم خانم در اعتراض به استفاده آبجی بزرگه از کامپیوتر فرمودند : آیا فقط چشم کوچیکترها با استفاده از کامپیوتر ضعیف میشه؟ برا بزرگترا هیچ اتفاقی نمییفته؟

و منِِ (مامان خانوم)  در نقش میانجی اومدم درستش کنم گفتم: آخه کوچکترها در حال رشد هستند و بیشتر و زودتر آسیب می بینند.

آبجی کوچیکه جواب داد: یعنی آبجی بزرگه دیگه رشد نمی کنه؟ می خواد همیشه یه آبجی بمونه؟ او نباید مامان بشه؟

به نظر شما چی؟؟ :/



تاريخ : یکشنبه 8 تیر1393 | 10 بعد از ظهر | نویسنده : مامان خانوم |
سلام من به قول آبجی بزرگه مامان هستم که وارد میشم. چه مامانی! مامان هم مامان های قدیم اگه وبلاگ نداشتند حداقل اینقدر این طرف و اون طرف پیش این همسایه و اون همسایه از شیرین کاری های بچه هاشون می گفتند که وقتی بچه شون 50 ساله هم شده بود دقیقا یادشون بود چه روز و چه ساعتی و کجا بچه شون چه شیرین کاری و شق القمری رو انجام داده بود. حالا من بعد از گذشت 5 سال اومدم از دختر خوشگل نازنینم بگم. البته خیلی هم مامان بدی نیستم ها وقتی یه دختر خوب و عاقل مثل آبجی بزرگه داشته باشی دیگه اون هم یه جورایی میشه مامان و بعضی کارها رو به دست می گیره والان هم چون غیبت طولانی ایشون مشاهده شد وارد صحنه شدم. سرتون رو درد نیارم فقط میدونم که خدا لطف خیلی زیادی به من کرده و این 2 تا دختر دسته گل رو بهم هدیه داده خیلی ازش ممنونم. از نگاه من این وبلاگ و این نوشته ها هم اگرچه یه جور به یاد سپردن خاطرات هست ولی در حقیقت یه جور به یاد سپردن نعمت های قشنگیه که خدا بهم داده امیدوارم بتونم امین خوبی برای این امانتهای دوست داشتنی اش باشم. 

واما امروز: مریم خانوم  برای استفاده از کامپیوتر در تابستون برای خودش برنامه ریزی کرد (چون روزانه 1 الی 1/5 ساعت اجازه استفاده از کامپیوتر رو داره در نتیجه به شکل تقلید از آبجی بزرگه که برای کارهاش برنامه ریزی می کنه و می نویسه او هم به شیوه ی خودش که نقاشی کردن همه چیز هست این کار رو انجام داد) برای ما جالب بود. در روزهای آینده انشاألله برنامه اش رو مشاهده خواهید کرد.



تاريخ : دوشنبه 26 خرداد1393 | 0 قبل از ظهر | نویسنده : آبجی بزرگه |
سلام!

اصلا نمی خوام به این موضوع اشاره کنم که نزدیک به یک سال بوده است که وبلاگ در کمال آرامش و خونسردی در خواب تابستانه و پاییزانه و زمستانه به سر می برده، اما خب همان طور که اشاره نشد دیگه دوران خواب و خاک خوردگی این وب هم به پایان رسید !!

از این پس نویسنده ای تازه نفس، موشواره (پارسی را پاس بداریم!) را به دست می گیرد و از شیرین کاری ها و حرف ها و سخنان نغز مریم خانوم می نویسد!!

نویسنده ی عزیز ما : مامان خانوم!!!

از این به بعد من، آبجی بزرگه، همراه با مامان خانوم از    مریم خانوم می نویسیم و می نویسیم و...

راستی ! یه بخش جدید هم با عنوان "خانم نقاش! " به مطالب وبلاگ اضافه خواهد شد!!

پس....

بشتابید و از این پس هر روز و هر هفته وبلاگ مریم خانوم رو چک کنید!

به امید روز های شاد و شیرین برای همه ی شما!!!!!!!



تاريخ : یکشنبه 25 خرداد1393 | 0 قبل از ظهر | نویسنده : آبجی بزرگه |
سلام!

مثلا قرار بود بعد از عید بیام و از کار های این خانوم خانوما تعریف کنم ولی امسال عید جزو عید های قشنگ  پر خاطره نبود!

واسه همنی شاید دلیل اصلی که نیومدم این بود که خیلی نمی خواستم درباره ی اتفاق های کوچیک و بزرگ بدی که افتا فکر کنم!

خوش به حال مریم دنیاش به قدری قشنگ بود که امسال شاید شا ترین لحظه هاش رو سپری کرده!

همیشه دنیای بچه ها شیرینه!

حالا بگذریم ، نیازی نیست فضا رو خاکستری  کنیم!

این هم عکس های مریم خانوم:

راستش عکس های لحظه ی سال تحویل رو ندارم چون با دوربین خودم نگرفتم!

عکس های امسال عید من دقیقا از 30 دقیقه بهد از سال تحویل شروع میشه!!

آخه عیدی امسالم( بعد از ماه ها چم به را بودن!) یه دوربین بود!!!!!!!!!

این عکس از روستا ی پدربزرگمه!!

روستاست و سوژه برای عکس های ناب....

شاید بعدا عکس های نیمه هنری رو که امسال از روستا با دوربین جدیدم(!) گرفتم، بذارم!!!!

فقط سایز عکس ها رو فراموش کردم کوچکتر کنم تا راحت تر لود بشه، اگه باز شدنشون مشکل داشت بگین، لطفا!!!

فق


این هم مریم در حال تفکر...


مریم وقتی از دیدن اسب اینقدر تعجب می کنه...





عاشق از سبک معماری کویر هستم! به خصوص این ستاره ها که صورت مریم از داخلش معلومه...




و این هم آخرین روز عید، چهارده به در...!



شاد باشین!!!!!!!!



تاريخ : پنجشنبه 19 اردیبهشت1392 | 12 بعد از ظهر | نویسنده : آبجی بزرگه |
سلام دوستان!!

خوبید؟

اوضاع بر وفق مراده؟

خب راستش فاصله ی زمانی از پست قبلی تا حالا یه چیزی نزدیک به یک ساله!!!

می دونم، این رسم وبلاگ داشتن نیست ولی خب دیگه...!!!

شما ببخشید!

از مریم هم که در آینده( با سرعتی که این دختر شروع به یادگرفتن کار با رایانه کرده، آینده ای بسی نزدیک!) این پست رو خواهد خواند معذرت می خوام!

برای اینکه بشه سیر تکامل مریم رو دید، این عکس ها رو هم ازش گذاشتم که ببینید چه قدر بزرگتر شده و نمی دونید چه قدر شیرین زبون...!!!

این عکس بالا مربوط به تابستونه امساله، رفته بودیم یه جایی به نام "سقالکسر" !

اگه شما هم امسال عید، سری به گیلان زدید، برید، جای قشنگیه...!!!

این هم مریمه در مهدکودک جدیدش!!

این جا واقعا بهش خوش می گذره!! کلی شعر جدید یادگرفته...!!


این هم کاردستی هایی که مریم خانم با وسایل دور ریختنی با کمک مامان و آبجیش درست کرده...


بالایی ها کار مامانه و مریم..  و این پایینی ها کار منه!!!:-))


این هم عکس سفال هایی که مریم خانم در مهد کودکش درست کرده!!! البته خب کیفیت عکس خیلی خوب نیست...

ولی تا او جایی که من می دونم اون بالاییه، قاشقه!!!!!



انصافا بدون کمک ، قشنگ درست کرده!!!

به آبجیش رفته...........!!!!!!! :-))


تا بعد بدرود!

راستی ببخشید به خاطر عکس ها مجبور شدین سرتون رو کج کنید!!

البته بد هم نشد، سرتون رو روی شونه ی خودتون گذاشتید!!!!





تاريخ : دوشنبه 21 اسفند1391 | 4 بعد از ظهر | نویسنده : آبجی بزرگه |

سلام!!

باورم نمیشه 4 ساله که این وروجک شده خواهر من!!!!!!!!

4 سال پیش یعنی ساعت 5:32 عصر روز  5 اسفند1387

با وجود گذشت 4 سال هنوز هم از درک این نعمت عاجزم!

واقعا نعمته!!

اگه نبود، نمی دونید خونه چه سوته و کور میشد!!!

بله دیگه به مناسبت ورود این دوشیزه، جشن گرفتیم!!!!

خاله ام هم بودند و خوش گذشت!

به جز تولد به یه مناسبت دیگه هم خیلی خوش حال بودم که حالا سر فرصت میگم!!!!

جاتون خالی!

فشفه و مریم و دخترخاله ام، کیمیا!


و این هم از شمع حالا نوبته

کیکه!
چه قدر هم این کیکه خوشمزه بود!!!!!!!!!!!!!!!!!  :-))



خب ساکت بشینید تا نوبت هدیه ها بشه!



و حالا هدیه ها :




هدیه های خوبی گرفت ولی یه مشکل بزرگ وجود داره!!

تمام فکر و ذکرش شده تلویزیون و کامپیوتر!

از این نظر هم به آبجیش رفته!!
من هم که کوچیک بودم، خیلی تلویزیون می دیدم!
ولی خب اون موقع نه شبکه ی پویا بود و نه کامپیوتر رو دست ما می دادند!
واسه همین بالاخره محدود میشدیم ولی مریم با وجود اینکه این اسباب بازی های خوب رو داره و برای تلویزیون و کامپیوترش ساعت مشخصی گذاشتیم، ولی باز هم دل به بازی نمیده!!!!!
نمی دونم باید چی کار کنم؟
پیشنهادی ندارید؟


تاريخ : شنبه 5 اسفند1391 | 5 بعد از ظهر | نویسنده : آبجی بزرگه |

 

سلام!

خوبید؟

چون خیلی اهل احوال پرسی نیستم می رم سر اصل مطلب!

این خواهر ما تازگی شروع کرده به انگلیسی یاد گرفتن!

احتمالا دیده در کارهای کامپیوتری نیاز داره که انگلیسی هم بدونه!!!

نمی دونم CD " مجیک انگلیش " را دیدید یانه!؟

برنامه ی جالبیه، من را هم خیلی وقت ها مشغول کرده! یه جورایی غیر مستقیم انگلیسی یاد میده و این مریم خانوم هم همین جوری الکی الکی چیز های جالبی یاد گرفته!

یه بار دیدیم بعد از این که غذاش را ( که غذای مورد علاقه اش یعنی آبگوشت بود) خورد، گفت :

it is delicious

چند روز بعد هم وسط تولد گفت :

الان happy birth daye?

از بس رفته تو ی این انگلیسی که یه بار مامان بهم گفت: عینکش را بذار روی میز آسیب نبینه.

پرسید: آسی یعنی چی؟

مامان : یعنی خراب نشه!

مریم : چرا انگلیسی حرف می زنی!؟

:-))

این جوریه که کلمه های فارسی رو هم فکر می کنه انگلیسیه!!!!!

مریم هم به خودم رفته دیگه، کلاسش بالاست!!  :-))

هرچند  ارادت ویژه اش به "  آبگوشت "  کارش رو خراب می کنه!!!!!!  :-)

 

تا بعد ، بدرود!



تاريخ : یکشنبه 31 اردیبهشت1391 | 3 بعد از ظهر | نویسنده : آبجی بزرگه |
درود!


باز هم یه سال دیگه!

مریم که از بس براش تعریف کردم عید چه قدر خوش می گذره داره براش روز شماری می کنه هر دفعه می پرسه :

" چند تا بخوابیم تا عید بشه!؟"

خلاصه دیگه چیزی نمونده !

ما رو هم دعا کنید تا از دست این بچه بتونیم جون سالم به در ببریم! :- ))


به امید سالی شاد و پر از موفقیت برای همه ی شما!

تا سال 1391 و دفتری دیگر از خاطرات مریم بدرود!

:-)



تاريخ : دوشنبه 29 اسفند1390 | 9 بعد از ظهر | نویسنده : آبجی بزرگه |
سلام!!!!

تازگی ها از شرکت گوگل یا سامسونگ آگهی مبنی بر نیاز داشت به یه مهندس کار کشته ندیدید؟

می خواستم بگم اگه دیدید ما را در جریان بزارین چون تو خونه یه مهندس داریم .....

کامپیوتر را روشن میکنه، cd را میزاره، وارد my computer میشه و با کلیک بر روی درایو cd بازش میکنه!

اگه فیلم باشه که هر جاییش را که دوست داشته باشه چند بار می بینه، عقب و جلو میبره، تازه بعضی جاهاش را هم نگه میداره تا به ما نشون بده!

اگه هم بازی باشه که مثله آب خوردنه براش ! میشینه و تا مدت ها حتی به زور هم بلند نمیشه!

باورتون نمیشه ولی دلم واسه کامپیوتر لک زده بود! الان داره برنامه کودک می بینه وگرنه که تمام مدت پای کامپیوتره و اینترنت را برای من یه آرزو کرده!!!!!!

از ساعت 6 و 7 بعد از ظهر تا نزدیکی 1و 2 شب میشه پای کامپیتر چون به قول خودش " کار داره!"

به زور موقع شام میاریمش سر سفره و قبول میکنه بعد از کمی غذا خوردن به بقیه کارش برسه!!!

می دونیم اصلا خوب نیست که این قدر پای کامپیوتر بشینه ولی واقعا موندیم باید چی کار کرد!

هر وقت میاد علاوه بر کار های خودش لطف میکنه و چند تا برنامه را کپی میکنه، صفحه ی مانیتور را کوچک و بزرگ میکنه، نوار برنامه را ناپدید میکنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بله دیگه، لطف می کنه!!!!!!!!!!!

خلاصه اگه با همین برنامه ریزی و کار روزانه پیش بره طبق محاسبات می تونه تا چند ماه آینده، ویندوز 7 نصب کنه!

وای  برنامه کودک تموم شد !  الان میاد دوباره سراغ من!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خلاصه ما یه مهندس کامپیوتر داریم، کسی نمی خواد؟



تاريخ : چهارشنبه 24 اسفند1390 | 10 قبل از ظهر | نویسنده : آبجی بزرگه |
سلام دوستان!!

بالاخره برای این وروجک تولد گرفتیم تا مدام نگه پس کی تولد من میشه!

راستش این قدر شلوغ بود و خسته شده بودم که اصلا نشد درست و حسابی عکس بگیرم ولی به نظرم به مهمونا خوش گذشت و از این بابت واقعا خوش حالم!


حتی نشد یه عکس تکی و خوب از خودش بگیرم!

البته خودش هم دیگه حوصلش سر رفته بود و دوست داشت زود تر کادو هاش را باز کنه!

تازه با کلی خواهش دو تا از کادو هاش را زود تر باز کرد!

این هم چند تا عکس :

این عکس کیکش :

این هم عکس اون یکی کیکش  که البته بچه ها کلی بهش سیخونک زده اند!

این هم مریم موقع قاچ کردن کیک :

( بچه بیچاره مونده بود چرا باید این کار را بکنه! واقعا چه رسم و رسومی داریم ما ....!)

 نشد اون لحظه ای که تعجب زده به چاقو نگاه می کرد و مونده بود باید چی کار کنه، عکس بگیرم!!!

این هم مریم که بالاخره می تونست کادو ها را باز کنه!

جالب بود دو سه تا کادو ی اول را که باز کرد و دید لباسه، به قدر ناراحت شد که همه فهمیدند و زدند زیر خنده!

اما خب خوش بختانه بعدی ها عروسک بود!

این هم یه مریم خوش حال بعد از باز کردن کادو ها :

باز هم براتون تعریف خواهم کرد!

از کادو هاش و به خصوص کادو ی خودم هم عکس میگیرم و می زارم!!!!!!!

امیدوارم مریم بزرگ که شدی و این وبلاگ را خوندی به خواهرت نخندی!!!!!




تاريخ : یکشنبه 7 اسفند1390 | 6 بعد از ظهر | نویسنده : آبجی بزرگه |
سلام!

آخر این هفته قراره برای مریم تولد بگیریم!!!!!!!!!

3 سالش تموم میشه!!!!

چه قدر بزرگ شد یه دفعه!از بس هم که به داستان شنگول و منگول علاقه داره، احتمالا کیک تولدش هم یه گرگ باشه با شنگول و منگول و حبه ی انگور و مامان بزی ....

حتما تولدش هم ماجرا ها خواهد داشت که خواهم نوشت !

تا بعد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!





تاريخ : دوشنبه 1 اسفند1390 | 4 بعد از ظهر | نویسنده : آبجی بزرگه |
سلام!!!!!!!


چه خبرا؟


امسال هم که همش داره برف می یاد البته کاشکی یه بار درست و حسابی میومد همش نسیه میاد!

این هم عکس های مریم با ادم برفی!


و این ....



این برفایی هم که دستشه هدیه است برای آدم برفی ...



تازه عکس های پارسالش را ندیدید!

خیلی جالبه بود!

پارسال که آدم برفی درست کردیم اول یه ذره بهش نگاه کرد، بعد دماغش را که همون هویج باشه برداشت و خورد!

امسال هم که بوسش میکنه و براش هدیه میاره!!!!


تا بعد به درود!




تاريخ : پنجشنبه 20 بهمن1390 | 0 قبل از ظهر | نویسنده : آبجی بزرگه |
سلام!!!

خوبید؟

این هم عکس مریم با عینکش!



چه طوره؟




تاريخ : پنجشنبه 20 بهمن1390 | 0 قبل از ظهر | نویسنده : آبجی بزرگه |
مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By SlideTheme :.